یکشنبه ۲۱ ژوئن ۲۰۰۹

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

از امروز برای مدتی در این وبلاگ نمی نویسم. نمی دانم برای چه مدتی. از خواننده گان عزیز این وبلاگ که آمدن شان به این خانه چراغ نوشتن را روشن نگه می داشت از ته ی دل تشکر می کنم. از نظرهای این دوستان چیزهای زیادی یاد گرفتم. تا دیدار بعدی خدا یار تان . البته وبلاگ ریخته ها هم تا مدتی هم سرنوشت این وبلاگ خواهد بود.

این یادداشت خداحافظی را با یک یادداشت ناقص دیگر همراه می کنم :

روزی می خواستم چیزی مفصل در باره ی وبلاگ ها و وبسایت های افغانی بنویسم. دیدم این کار سخت است. گفتم حداقل می توانم برداشت های یک کلمه یی ، یا یک جمله یی ام را از بعضی وبسایت ها و وبلاگ ها بنویسم. آن هم نشد و بسیاری از وبلاگ ها و وبسایت ها بیرون ماندند. امروز فکر کردم که اگر همان لیست ناقص را بیاورم هم سقف آسمان فرو نخواهد ریخت. این برداشت های کوتاه چیز زیادی در باره ی این وبلاگ ها و وبسایت ها نمی گویند. به عکس های فوری از برداشت های شخصی می مانند :

وبلاگ ظاهر نظری : عالی ، با اطلاعات کار آمد از بامیان

وبلاگ الهام غرجی : با درجه ی بالایی از واقع گرایی ، کمی پراکنده

وبلاگ دختر ورسی: خوب ، کاش زبان اش کمتر نشانه های تهرانی می داشت

وبلاگ منیژه باختری : کم به- روز می شود ، با ته رنگی مفید از فمینیزم

وبلاگ همیشه ( تکه –پاره ها): همواره اشاره های اندیشه بر انگیز دارد ، صمیمی

وبلاگ نسیم فکرت : خوب ، گاهی بسیار سست

وبلاگ کاکه تیغون : صاحب اش اهل طنز و مدارا است

وبلاگ مهرگان : بسیار خوب ، جایی برای دیدن دردهای مخیل

وبلاگ شهرزاد اکبر : روان ، سرشار از خواست آزادی و عدالت – مخصوصا برای زنان

وبلاگ زبیده اکبر : آیینه ی فراز و فرود تلاش های یک فرد برای یافتن پاسخ به سوال " یعنی چه؟"

وبلاگ صحرا کریمی : پلی میان اشتیاق و دلزده گی

وبلاگ محمود حکیمی : تحلیل های مفید و نثری بد

وبلاگ حضرت وهریز : با زبان پخته و روان ، کاش از وزن خاطره های اش اندکی کاسته شود

وبلاگ محمد کاظم کاظمی : همیشه مفید و راهگشا

وبلاگ عباس فراسو: زنده ، با اندیشه های نو ، گاهی کمی بیش از حد نو

وبلاگ حسن رضا خاوری : با سطحی خوب ، بی توجه به علایق خواننده گان

وبلاگ بتول محمدی : خوب ، اطلاع دهنده ، کم به-روز می شود

وبلاگ ریخته ها : گاهی خوب ، اکثر اوقات مزخرف

وبلاگ کمال کابلی : با موضع ضد استبداد تحسین بر انگیز ، گاهی با اطلاعات بی ربط و غیر مفید

وبلاگ فرشته ضیایی: خانه ی غزل ِ آزاد ، گاهی با پاره های بسیار خوب

وبلاگ رضا فرزام : جدی ، متین

...

سایت آرمان : پربار ، با سیمایی بسیار غیر جذاب

سایت افغان –جرمن آنلاین : جایی برای دعوا و جنجال

سایت کانون وبلاگ نویسان افغانستان : مفید ، سر گردانی وبگردان را کم می کند

سایت کابل پرس : فعال ، زنده ، با فضایی دموکراتیک ، کمی در هم ریخته

سایت کابل ناته : اکثرا خوب ، کمی درگیر تعارفات

سایت روزنامه ی هشت صبح : مفید ، با تحلیل های روشنگر

سایت آسمایی : متعادل ، با مدیری اهل سنجش

...

شنبه ۲۰ ژوئن ۲۰۰۹

سید علی خونی



گفته می شود که آیت الله سید علی خامنه یی پیش از آن که به قدرت برسد آدمی مهربان و نیکوکار بوده که به خاطر آزادی و عدالت رنج برده و به زندان رفته است. اما امروز دیگر ذره یی تردید نباید کرد که او یکی از پلید ترین خون آشامان روزگار ما است. به این تصویر نگاه کنید : همه ی گناه این خانم این است که آمده است تا بپرسد که چرا رای اش را دزدیده اند.
می دانم دیدن این تصویر سخت است. اما چشم تان را نگردانید. بگذارید گلوی تان پر شود ، حال تان خراب شود و پیشانی تان عرق کند. این دست آورد حکومت اسلامی است.

رالف نیدر افغانستان؟

نیویورک تایمز در باره ی داکتر رمضان بشر دوست نوشته. اشارات جالبی دارد. او را با رالف نیدر - که هر سال خود را نامزد ریاست جمهوری امریکا می کند و به آیدیالیزم افراطی خود مشهوراست- مقایسه کرده است. اگر حوصله اش را داشتید ، بخوانید. در افغانستان هم بعضی بشردوست را قهرمان می دانند و بعضی او را به جنون متهم می کنند. به نظر من او هر چه باشد جای خالی چهره ی صادقی را پر می کند که دیگر سال هاست در افغانستان یافته نمی شود. بشر دوست عملا نشان می دهد که راه و رسم او چه قدر در این زمانه نا کار آمد است و این خود خدمتی است. اگر فرصت یافتم چیزی در این باره خواهم نوشت.

جمعه ۱۹ ژوئن ۲۰۰۹

زبان ِ سبز و سر ِ سرخ



زبان سبز ، سر ِ سرخ می دهد بر باد؟ روزهای آینده در ایران.

روزهای خونین پیش رو

آیت الله خامنه یی جواز خشونت در برابر معترضان را صادر کرد. خدا کند روز شنبه دست به کشتار مردم نزنند. او گفت که معترضان باید از راه های قانونی شکایت های خود را دنبال کنند. گویی اعتراض مدنی مسالمت آمیز غیر قانونی است. این قانون هم که آقای خامنه یی می گوید عجب قانونی است. خامنه یی تقلب کرده و اینک مردم باید به شورای نگهبان شکایت کنند که آقای خامنه یی تقلب کرده است. اعضای این شورا هم به صورت مستقیم و غیر مستقیم تحت کنترول و نظارت رهبر اند. به این می ماند که کسی از شما چیزی دزدیده باشد و شما نزد رئیس دزدان بروید و به او بگویید : می دانم که در قانون دزدها خود دزدی قانون است ، با وجود این من از شما خواهش می کنم که بر اساس قانون خودتان مال ِ دزدیده شده ی مرا به من باز گردانید.

پنجشنبه ۱۸ ژوئن ۲۰۰۹

رخنه در امارت دیکتاتور


این طرح همه ی آن چیزی را که در ایران اتفاق می افتد نشان می دهد. قدرت قهریه ی استبداد هست و خون مردم را می ریزد. اما موج دموکراسی خواهی بدون خشونت حتا از دامن این قدرت قهریه هم بالا می رود و امکان سرکوب اش هم نیست. چند صد نفر را می توان به زندان انداخت ، اما با چند صد هزار و چند میلیون آدم چه کار می توان کرد؟ ممکن است در این نوبت دولت ولایت مطلقه ی فقیه در ایران پیروز شود ، موج ها را بخواباند و اراده ی خود را به زور تحمیل کند. اما از همین اکنون روشن است که ایرانیان تصمیم گرفته اند که به تدریج بساط کهن دیکتاتوری در کشور خود را برچینند. رشد سیاسی مردم ایران واقعا رشک انگیز است و این در شعارها و نمادهایی که به کار می برند آشکار است.

عکس را از بی بی سی گرفتم.

سه‌شنبه ۱۶ ژوئن ۲۰۰۹

آماده کردن ما برای تقلب احمدی نژادانه

در این دو روز هر چه فکر کردم که چرا کرزی بر همه گان پیشی گرفت و پیروزی احمدی نژاد را آن گونه تبریک گفت که گفت ، عقل ام به جایی نمی رسد. شاید استفاده کردن از عقل برای فهمیدن کارهای کرزی اصلا کار درستی نباشد. تبریک گفتن پیروزی احمدی نژاد بنا بر یک رسم دیپلماتیک عیبی ندارد. اما او را با " رای قاطع مردم ایران" پیروز دانستن و از شایسته گی او برای آباد کردن آن کشور سخن گفتن چرا؟ آن هم در حالی که هر سه نامزد ِ دیگر انتخابات امسال ایران نتیجه ی انتخابات را قبول ندارند و هر روز ده ها هزار نفر که به تقلب ها معترض اند تظاهرات می کنند و از دولت می خواهند که نتیجه ی انتخابات را به تفکیک شهرها در اختیار عموم قرار دهد.
احتمالا کرزی قصد دارد خود نیز دست به تقلبی گسترده بزند و از همین حالا با ستایش از احمدی نژاد به جهان می گوید که در این سوی عالم رقبا عادت دارند باخت خود را نپذیرند. کرزی ذهن ها را آماده می کند. فردا که کرزی برنده اعلام شد ، اولین کسانی که پیروزی اش را تبریک خواهند گفت دو نفر خواهند بود : اول اوباما ، دوم احمدی نژاد. معنای اش؟ معنای اش این است که دو کشوری که دشمن همدیگر اند به یک اندازه صحت و مشروعیت انتخاب کرزی را تایید می کنند.

یکشنبه ۱۴ ژوئن ۲۰۰۹

اجازه بدهید به یک چیز دیگر هم اشاره کنم ...

هفته ی گذشته مقاله یی خواندم و طرحی در ذهن ام گذشت. به این شرح : مسایل جهان و جامعه و زنده گی به روی هزاران روایت باز اند. از یک مساله می توان روایت های مختلف داد ( چه این روایت ها تئوریک و تحلیلی باشند ، چه ادبی و چه گزارش محض). این گشوده گی مسایل به روی امکان های مختلف و روایت های متنوع خوب است ، و اگر خوب هم نباشد پاره یی از واقعیت زیست-جهان ِ ما است به این گونه که می شناسیم اش. با وجود ِ این ، هنوز هم می توان گفت که حد اقل در عالم ِ تحلیل بعضی روایت ها می توانند معتبرتر از دیگران باشند. اما از کجا بدانیم که چه روایتی معتبر است و چه روایتی نیست؟

مثالی بدهم :

فکر کنید که در جایی پاراگرافی می خوانید به این شرح :

"سعدی گفته بود که " عاشق ام بر همه عالم که همه عالم از اوست" و اینک از جیب میشل کوریه - یکی از کشته شده گان در سانحه ی هوایی پرواز 447 ایر فرانس- یادداشتی پیدا شده است که در آن به فرانسوی نوشته است : " من عاشق اسپینوزا هستم. من فکر می کنم که دنیایی که او به ما معرفی کرد دنیایی سراسر زیبایی و عشق است". البته شکی نیست که این نگرش به دنیا که میشل کوریه به آن اشاره می کند تنها در شرق یا غرب وجود نداشته است. در همه جا می توان رگه هایی از این تفکر را یافت. این که آرنولد نیکلسن سال ها با عشق و علاقه به ترجمه ی مثنوی معنوی مولانا می پردازد خود نشان دهنده ی ارتباط عمیقی است که انسان ها می توانند در دو سوی عالم با هم داشته باشند. دانشمندی گفته است که موجی که پرواز یک پروانه در چین ایجاد می کند می تواند در هزاران کیلومتر آن طرف تر به توفانی تبدیل شود. اگر به فقط لحظه یی به اختراعات حیرت انگیز انسان در صد سال اخیر بیندیشیم به این نتیجه می رسیم که واقعا هم یک موج خرد می تواند به توفان تبدیل شود. کسی اندیشه یی را در بلخ پرورش می دهد اما قرن ها بعد به اروپا می رسد و موجی می آفریند. چه کسی می توانست در سه صد سال پیش حتا تصور کند که انسان ها بر فراز ابر ها پرواز کنند؟ اما کسانی بودند که با الهام گرفتن از چیزهای کوچک در زنده گی خود به میل انسان به پریدن در آسمان ها تحقق بخشیدند. این یعنی عشق ، یعنی زیبایی ، یعنی عالم را به گونه ی دیگری دیدن. این همان رندی است".

این پاراگراف عیب خاصی ندارد. ممکن است این پاراگراف را من نوشته باشم. شما که نمی دانید که سرگذشت این پاراگراف چیست ، فقط آن را می خوانید و شاید با درونمایه ی آن موافق هم باشید. فکر کنید که سرگذشت این پاراگراف این طور باشد :

هشتم فبروری دو هزار و هشت : من در کتابفروشی ای رفته بودم تا کتاب افغانستان در مسیر تاریخ نوشته ی مرحوم غبار را بخرم. دیوان سعدی را در آنجا دیدم. آن را باز کردم و اولین مصرعی که به چشمم خورد این بود : عاشق ام بر همه عالم که همه عالم از اوست. دیوان را سر جای اش گذاشتم ، اما این مصرع در ذهن ام ماند.

بیست و دوی آگست دو هزار وهشت : در یک کتاب علمی خواندم که موج های خرد ممکن است رفته رفته به موج های بزرگ تبدیل شوند. آن مثال پروانه هم آنجا بود.

پانزدهم نوامبر دوهزار و هشت: با یک شاگرد صنف هفت به خاطر تکمیل یک پروژه کمک می کردم. پروژه ی او ساختن یک طیاره ی کاغذی بود و شرح کوتاهی از تاریخچه ی اختراع طیاره. در کتاب کوچکی که او از کتابخانه گرفته بود چیزهایی در مورد طیاره خواندم.

اول مارچ دو هزار و نه : دوستی در تلفن برایم توضیح داد که حافظ خود یکی از رندان بوده است. او تشریح کرد که رند کیست و چرا حافظ را می توان رند دانست.

دهم می دوهزار و نه : در انترنیت خواندم که تصحیح آرنولد نیکلسن از مثنوی مولانا هنوزاز معتبرترین ها است.

ششم جون دو هزار و نه : دراخبار خواندم که پرواز شماره 447 دچار سانحه شده و طیاره ی مذکور سقوط کرده است.

یازدهم جون دو هزار و نه : از جیب ِ یکی از کشته شده گان سانحه ی مذکور یادداشتی پیدا شده و بر پهنه ی انترنیت قرار گرفته است.

دوازدهم جون دوهزار و نه : به تازه گی کتاب دبلیو دایر را خریده ام که در باره ی اراده و همت آدمی سخن می گوید. شرح پشتی اش را خوانده ام . جالب است.

حال ، فضای پاراگرافی که خواندید فضایی است که به آدم حس ارزشمند بودن عشق ، الهام و اراده یی را می دهد که نمونه های اش را در همه ی دنیا می توان یافت. شاید همین فضا آدم را متقاعد کند که این پاراگراف انسجام درونی ِ کافی دارد. اما اگر بدانید که سرگذشت این پاراگراف در نزد من ِ نویسنده چه بوده است ممکن است فکر کنید که من تر دستی کرده ام و چند پاره ی بی ربط را به هم چسپانده ام. این فکر تان ممکن است درست هم باشد.

برای من یکی از بزرگ ترین چالش ها در هنگام خواندن یک متن ( مخصوصا متون تحلیلی) یافتن ربطی محکم میان سخن اصلی آن متن و همه ی سخنان دیگری است که در آن متن راه یافته اند. این چالشی عمده است ، چرا که همواره می توان از مفهومی به مفهومی دیگر و از جمله یی به جمله یی دیگر عبور کرد و لختی هم نایستاد و در رابطه های شان با همدیگر نیندیشید. برای نویسنده گان هم این امکان همیشه هست که هر چیز را به هر چیز دیگر ربط بدهند. به این گونه، روایت ها متنوع می شوند. اما بعضی روایت ها ( حد اقل در عالم تحلیل) ممکن است آن قدر سست باشند که تا کمی در بافت شان دقت کنید اجزای شان در هم بریزند.

بعضی از نویسنده گان "ابزار های پیوند دهنده" در نوشته ی خود را با مهارت به کار می برند. منظورم از ابزارهای پیوند دهنده کلمات ، مفاهیم و جمله هایی اند که یک بخش نوشته را به بخش بعدی پیوند می دهند. اگر نویسنده یی بتواند خواننده را به راحتی از سر ِ این پل ها ( یا همان ابزارهای پیوند دهنده ) عبور بدهد و وارد بخشی دیگر کند ، خواننده بی ربط بودن دو بخش نوشته را حس نخواهد کرد. و دقیقا از همین جهت هم هست که توجه کردن به ابزارهای پیوند دهنده ی میان بخش های مختلف یک نوشته بسیار اهمیت می یابد. گاهی نوشته یی را می خوانیم که با یک نکته یا ادعای اصلی مربوط به عالم سیاست شروع شده است و وقتی که پس از نیم ساعت از آخر آن نوشته بیرون می آییم وجود خود را سرشار از ذوق عرفانی می یابیم. چرا چنین شده ؟ به خاطر این که هیچ متوجه نشده ایم که نویسنده ما را از جایی به بعد تردستانه وارد حوزه یی کرده است که اساسا با آن ادعای اولیه ی نوشته اش که مربوط به دنیای سیاست بود ربطی ندارد.

مثلا :

تز اصلی یک نوشته حاوی ِ یک ادعای اقتصادی است. نویسنده می گوید : " اقتصاد را نمی توان تنها با مدیریت علمی محض اداره کرد. برای سلامت اقتصاد سلامت اخلاقی مدیران اقتصادی نیز شرط است. حال که از سلامت اخلاقی سخن گفتیم خوب است که ..." . این " حال که از سلامت اخلاقی سخن گفتیم خوب است که " همان ابزار پیوند دهنده است. ممکن است نویسنده از همین جا شما را وارد یک بحث اخلاقی دامنه دار کند و آن گاه با استفاده از یک ابزار پیوند دهنده ی دیگر شما را به حوزه ی یک بحث دینی مورد علاقه ی خود بلغزاند ؛ حوزه یی که به هر حال همسایه ی حوزه ی اخلاق هم هست.

همین دو سال پیش بود که در یک بحث اقتصادی که میان نامزدهای انتخابات امریکا در گرفته بود آقای اوباما کوشید تا جان مک کین رقیب خود را متقاعد کند که برخورد اقتصادی با کشورهای سرکشی چون ایران کار آمد تر است ( خوب ، در این جا خواستم ذهن شما را به سویی دیگر ببرم. ابزار پیوند دهنده در اینجا چیست ؟ روشن است : " همین دو سال پیش بود که ...". همین ابزار پیوند دهنده خواننده را به این فکر می اندازد که آنچه در پی می آید با آنچه تا کنون خوانده است باید ربط داشته باشد. کلمه ی "اقتصاد" نیز نوعی ربط ساخته گی میان بخش قبلی و این بخش برقرار می کند).

مقاله یی که هفته ی گذشته خواندم ، انگیزه ی نوشتن این یادداشت شد. از نویسنده نامی نمی برم. خواستم فکری را که خواندن آن مقاله در من بر انگیخته بود با شما هم در میان بگذارم.

پنجشنبه ۱۱ ژوئن ۲۰۰۹

مراسم ِ بوسه زنان بیده

در یوتیوب فیلمی را گذاشته اند که در آن عده یی می روند و دست آیت الله خمینی را می بوسند. این که دیگران این کار را می کنند جالب است یعنی چندان خوب نیست. اما جالب تر آن است که یک آدم چه طور رضایت می دهد که دقیقه ها در جایی بنشیند و دست خود را دراز نگه دارد تا دیگران بیایند و آن را ببوسند. من که به جای خمینی عرق کردم.

چهارشنبه ۱۰ ژوئن ۲۰۰۹

کوه ِ نیستی ، فرهاد ِ حسرت

به چهاردهمین سالگرد مرگ پدرم نزدیک می شوم. در همان روزهایی که او از دنیا رفت ، روزی روبروی یکی از عکس هایش نشستم و نظمی سرودم ( متاسفانه حالا آن عکس را با خود ندارم). سپاس از برادرم که آن سروده را برایم ای میل کرد:

این عکس ِ گویا با زبان ِ بی زبانی

این رازناک آیینه ی خود نیز فانی


صیدی است از یک لحظه مکث ِ پیر مردی

کِه ش تا بدین منزل دوانده زنده گانی


چشمان ِ زهر ِ غم فراوان دیده آبی

رخسار ِ سنگ ِ رنج خورده استخوانی


پیشانی ی ِ غرق ِ شیار از موج ِ محنت

پشتی گرانبار از غبار ِ ناتوانی


آن ، تخته مشق ِ باد و خورشید – و مخطط

این ، راست تیرش خورده بر سنگ – و کمانی


از گودهای ِ سایه گیر ِ گونه های اش

تا آبراه ِ دیده گان جویی نشانی


جویی نمک سوده به اشک ِ تیز بینی

اشک ِ به خون آمیخته از رازدانی


مردی به خود لرزیده را ماند که گویی

ناگه بر آورده سر از هودج نهانی


تا بنگرد بر کاروان عمر ، تا چند

افتاده دور از دشت ِ پر باد ِ جوانی


پدرم آدم خوبی بود. خوب با سواد بود. شعر می خواند. کتاب می خواند. نظم های مرا اصلاح می کرد. ناراستی و تندروی سخت می آزردش. بسیار مودب بود و هرگز سخنی درشت نمی گفت. اصلا کم حرف می زد. من سال ها سعی کردم از فلسفه ی زنده گی مورد اعتقاد او فاصله بگیرم. می گفتم من از نسلی تازه هستم و می خواهم با فلسفه ی مبتنی بر باور به بهره گیری از فرصت ها زنده گی کنم. اما حالا که در خود می نگرم یک سانتی متر هم از نگاه ِ پدرم فاصله نگرفته ام. البته مبانی ِ نگرش ما کاملا متفاوت اند. بقیه ی این یادداشت طرحی از این نگاه است :


فرض کنید بامداد است و شما بیدار شده اید. کار خاصی هم ندارید که انجام اش بدهید.اما امروز صبح با صبح های دیگر تان متفاوت است. پیش از این صبح تان سر انجام به نحوی می گذشت. وقتی که چاشت می شد یا آفتاب می نشست ، می دانستید که صبحی رفته است و صبحی دیگر در راه است. امروز صبح تغییر نکرده ، شما تغییر کرده اید. با خود می گویید : اگر امروز بخواهم با چشم ِ باز و ذهنی آگاه از همه ی ظرفیت این صبح استفاده کنم و همه ی دقایق و لحظه های آن را به گونه یی معنادار، شادی آور و منبسط کننده بگذرانم چه کار باید بکنم؟ چه کار می توانم؟ فرض می کنم که دامنه ی صبح از این لحظه که بیدار شده ام تا سه ساعت دیگر باز است. چه کار کنم که بعد فکر کنم که فرصت این صبح را تباه نکرده ام؟

همیشه به ما می گویند که از لحظه های زنده گی خود لذت ببرید. ای بسا که خود ما هم در اوقاتی که ذوق هدایت گری مان شکوفا می شود چنین اندرزی به دیگران بدهیم. اما چه گونه؟ چه گونه می توان از لحظه های زنده گی استفاده کرد یا لذت برد؟ اگر توجه کرده باشید همیشه در مقایسه ی میان عکس های یک منظره ی طبیعی و خود ِ واقعیت فیزیکی آن منظره ذهن آدم دچار تنش می شود. وقتی عکس یک محیط زیبای طبیعی را می بینیم با واقعیت آن محیط فاصله داریم و همین فاصله در ما خواهش و انتظاری برای دیدن آن محیط ایجاد می کند. این خواهش / انتظار همیشه همچون فیلتری عمل می کند که ما از پس ِ آن به آن محیط زیبای طبیعی نگاه می کنیم. این فیلتر را هرگزاز روی ِ چشم ذهن و احساس خود برداشته نمی توانیم ، مگر آن که واقعا وارد عمل شویم و برویم به دیدن واقعیت فیزیکی ِ منظره یی که در عکس دیده ایم. اما به محضی که وارد ِ آن محیط زیبای واقعی شویم با واقعیت جدیدی روبرو می شویم. چرا که این واقعیت که اکنون در برابر ماست همان چیزی نیست که از پس ِ فیلتر خواهش و انتظار می نمود. اکنون شما باید از این محیط طبیعی لذت ببرید. چه کار می کنید؟ آدم نمی تواند درخت را در آغوش بگیرد و اگر هم این کار را بکند معلوم نیست که چه به دست می آورد. چه گونه باید به سبزه و گل و ابر و آبشار نگاه کرد تا " واقعا" لذت برد؟ می دانید که امروز یا فردا باید از این جا بروید و به بقیه ی امور زنده گی تان برسید. می دانید که اگر ده روز پیاپی در این جا بیایید دیگر بسیاری از چیزها قدرت ِ لذت بخشی خود را از دست خواهند داد و به پاره هایی از یک واقعیت مکرر و خالی از شگفتی تبدیل خواهند شد. همین " دانستن" خود سبب می شود که حتا لحظه های لذت بردن تان هم همواره با تنشی نهان همراه باشد.

فرض کنید که خانواده ی خوبی دارید ؛ پدر ، مادر ، خواهران و برادران تان سالم ، شاد ، هوشمند و مهربان اند. دوستان خوبی هم دارید. از نظر اقتصادی مشکلی ندارید. نه فقط اکنون مشکلی ندارید ، برای آینده هم پس انداز کافی دارید. خود تان هم آدم موفقی هستید و تا کنون به هر چیزی که خواسته اید رسیده اید. خوب ، حالا چه کار می کنید؟ من برای تان پیش نهادی دارم : بروید به فقرا و محرومان کمک کنید. دست فلک زده گان را بگیرید. اما خود همین معنایی که شما در کمک به فقرا و محرومان می جویید متضمن یک پارادوکس است. شما باید از این که فقرا و محرومانی وجود دارند خوش حال باشید ، چرا که اگر آنان نمی بودند شما نمی توانستید کاری کنید که برای خودتان معنادار باشد و به شما مجال بدهد که از این کار ِ معنا دار لذت ببرید. اساسا هر کار دیگری هم که بکنید همین طور است. اگر فکر می کنید مبارزه ی تان برای آزادی و دموکراسی کاری بسیار خوب و معنادار است ، این را مدیون مخالفان آزادی و دموکراسی هستید. اگر این مخالفان نمی بودند شما چه کار می کردید؟

برگردیم به سناریوی خانواده. می دانید – در مثل- که پدر تان روزی از دنیا خواهد رفت. حالا این پدر ِ خوب و مهربان روبروی تان نشسته است. کسی به شما می گوید :" قدر ِ این لحظه ها را بدان". اما سوال این است که چه گونه قدر این لحظه ها را بدانم؟ چه کار کنم که بعدا بتوانم به خودم بگویم که خوب شد قدر لحظه های بودن با پدر ِ خود را دانستم؟ ما نمی توانیم بیش از حد معینی بدانیم که لحظه های بودن با پدر خود را چه گونه سپری کنیم خوب است. مثلا می دانیم که به جای بی احترامی کردن به پدر خود می توانیم به او احترام بگزاریم و این دومی بهتر است. اما از میان کارهای خوبی که می توان کرد کدام یک بهتر است؟ هر کاری که بکنید و به هر نحوی که لحظه های تان را با پدر تان بگذرانید ، فردا که او رفت صدها گزینه ی حسرت آور دیگر ذهن تان را خواهد گزید. می گویید که کاش این سخن را به او می گفتم ، کاش این گونه با او رفتار می کردم ، کاش خوب به او گوش می دادم ، کاش آن قدر به چهره اش نگاه می کردم که سیر می شدم ، کاش و صد کاش ِ دیگر.

آدمی برای انواع بیماری ها راه های درمان موثری پیدا کرده است. اما هزاران سال است که خودش را به آب و آتش می زند که درد ِ بی درمان ِ غرق شدن ِ ناگزیر در دریای نیستی را مداوا کند و کاری از دست اش بر نمی آید. گاهی در غاری نقشی می کشد تا به خود بقبولاند که این نقش نشان ماندگاری است ، گاهی ده ها هزار بیت شعر می نویسد تا از چنگ فنا و فراموشی بگریزد و گاهی کوشش های دیگری می کند. در میانه ی راه کسانی چون خیام هم آمده اند که سخن را مختصر کرده و گفته اند که نمی شود ، خود ِ تان را بی جا خسته می کنید.

ما گاهی خود مان را ملامت می کنیم و می گوییم : " اگر فشار خون ام را از فلان وقت کنترول می کردم ، این طور نمی شدم". یا می گوییم : " فلانی اگر به حرف من گوش می داد و پیش از آن که مریضی اش بسیار شدید شود نزد داکتر می رفت ، این قدر زود از دنیا نمی رفت". فرض کنید هردوی این سخنان صحیح باشند. آخرش چه؟ شما با مطلوب ترین سطح فشار خون تا چه وقت در این دنیا خواهید بود؟ اگر فلانی به حرف من گوش می داد چه به دست می آورد؟ سی سال بیشتر؟ هفتاد سال ِ دیگر؟

این ها که می گویم به گمان خودم دستمایه ی افسرده گی نیستند. اشارت هایی هستند برای این که اول ، این که ما قدر لحظه ها را خوب نمی دانیم بیش از آن که ناشی از خطا در تصمیم گیری ما باشد ناشی از نقص جاودانه ی ظرفیت انسانی و زنده گی بشری ما است و دوم ، نباید به هوس این که در جایی برای این نقص راه حلی هست زیاد سخت گیری کرد. یکی از تبعات مهم این نگاه این داوری ِ دل آزار است که آن دیوانه یی که همه روزه چوبی در دست می گیرد و از صبح تا شام طول و عرض بازار را می پیماید و آن نابغه یی که آدمی را سوار سفینه یی می کند و به کره ی ماه می فرستد به یک اندازه سرگردان اند.

سه‌شنبه ۹ ژوئن ۲۰۰۹

چهار خوانش از تلفات ِ شورشیان

همه روزه در خبرها می خوانیم که مثلا ده شورشی در اینجا و چهل شورشی در آنجا کشته شده اند و از این قبیل. من مدت ها است که در این باره فکر می کنم که این تلفات انسانی در میان طالبان و القاعده برای مایی که خبر آن را می شنویم چه معنا می دهند. به بیانی دیگر ، وقتی که ما مثلا خبر کشته شدن صد نفر از طالبان یا اعضای القاعده را پیش روی خود می گذاریم ، چه خوانشی از این رویداد برای ما با معناتر و مهم تر است؟

خوانش ِ یک:

طالبان پاداش ِ ستم های خود را می گیرند. آنان وقتی که بر سر قدرت بودند به زدن و زندانی کردن و کشتن افراد می پرداختند و اینک جزای اعمال خود را می بینند. این خوانش طرفداران فراوانی دارد و مخصوصا در میان عوام پر جاذبه است.

خوانش ِ دو:

کشتن طالبان و اعضای القاعده بی فایده است. هر بار که طالبی کشته می شود حس خشم و انتقام در درون ده ها نفر دیگر بر انگیخته می شود و شمار زیادی از این افراد خشمگین به طالبان می پیوندند. در نتیجه ، کشتن طالبان که بنا بود آنان را تضعیف کند به تقویت شان می انجامد. کسانی که از موضع ِ تحلیل عمیق تحولات اجتماعی به مساله ی طالبان نظر می کنند بیشتر طرفدار این دیدگاه اند.

خوانش ِ سه :

تعداد افراد وفادار به گروه طالبان بسیار زیاد است. بنا بر این تا شماره ی تلفات ِ طالبان بسیار بالا نرود ، از بین بردن ده نفر و بیست نفر در نهایت کارساز نخواهد بود. آن عده که به کارآیی جنگ نظامی با طالبان اعتقاد دارند اما فکر می کنند که این مبارزه باید بسیار شدید و گسترده باشد از این خوانش حمایت می کنند.

خوانش ِ چهار:

نبرد ِ نظامی ِ آمیخته با ابتکارات سیاسی و اقتصادی رفته- رفته کمر طالبان را خواهد شکست. کسانی که معتقد اند که طالبان هر روز در تنگنای بیشتری قرار می گیرند و توان نظامی شان روز به روز بیشتر افت می کند ، این خوانش را واقع بینانه تر می دانند.

شما کدام خوانش را پذیرفتنی تر می یابید؟

به نظر من جدا از این که هر یک از خوانش های بالا درست باشد یا نادرست ، نوعی "نگرش ِ ایمانی" به مساله ی جنگ با طالبان در جامعه ی ما شایع است که نفع اش به طالبان می رسد. منظورم از نگرش ِ ایمانی به مساله ی جنگ با طالبان این است : اکثر کسانی که جنگ در برابر طالبان را رهبری و تبلیغ می کنند برای آن که به مردم مسلمان افغانستان نشان بدهند که با چه کسی درگیر جنگ هستند پیوسته نسخه ی طالبانی اسلام را زیر سوال می برند. مثلا می گویند که طالبان اسلام را بدنام کرده اند و چیزهایی چون محروم کردن زنان از حق تحصیل و... ربطی به اسلام حقیقی ندارند. یعنی جنگ ما با طالبان جنگی ایدئولوژیک است. این قدر هست که ما در جانب ِ ایدئولوژی ِ صحیح هستیم و طالبان در جانب ِ ایدئولوژی ِ غلط. این نگرش به نفع طالبان است. چرا که آنان را در ایمان شان به راه ِ خود استوار تر و عزم شان برای مقاومت را قوی تر می کند. این همان چیزی است که مجاهدین در برابر حکومت کمونیستی تجربه کردند.

اما اگر به جای این نگرش ِ ایمانی و ایدئولوژیک نگرشی امنیتی اتخاذ شود قدرت نظامی ای که در برابر طالبان به کار برده می شود نیز فورا معنای دیگری خواهد یافت. در نگرش امنیتی آن که قدرت نظامی ِ بیشتری دارد در موضعی برتر نسبت به کسی قرار می گیرد که قدرت نظامی کمتری دارد. در نگرش ایمانی و ایدئولوژیک قدرت نظامی ِ بیشتر اهمیت خود را از دست می دهد و این به نوبه ی خود روانشناسی جنگ و میزان حمایت از جنگ آوران را نیز تغییر خواهد داد.

من فکر می کنم که جنگ ِ نظامی ( در صورتی که با نگرشی امنیتی اجرا شود و با عناصر سیاسی و اقتصادی لازم همراه شود) طالبان را از پا در خواهد آورد. طالبان هم به نیروی انسانی نیاز دارند و از دست دادن جنگنده گان به صورت مستمر فشار خرد کننده یی بر آنان تحمیل خواهد کرد. در اینجا تفاوت تاثیر نگرش ایمانی و نگرش امنیتی آشکار می شود. وقتی که یک طالب احساس می کند ( و این را در فضای اجتماعی هم می بیند) که مثلا دولت مرکزی با اسلام طالبانی نمی جنگد بلکه با طالبان مخل امنیت می جنگد ، فورا به فکر مقایسه کردن قدرت نظامی خود ( و نه حقانیت ایدئولوژی خود) با قدرت نظامی دولت می افتد و خود را در موضعی ضعیف تر می یابد. در نتیجه عملا انگیزه ی مقاومت اش ضعیف تر می شود. ضرب شدن این وضعیت – این شک ِ خرد و ظاهرا کم اهمیت- در جمعیتی بزرگ کاری کمتر از باران گلوله نمی کند. در سطحی بزرگ تر این تغییر در نگرش را در حکومت اوباما هم می بینیم . جورج بوش از اشاعه ی دموکراسی و ارزش های امریکایی سخن می گفت. اوباما از امنیت امریکا سخن می گوید. و دقیقا به همین دلیل خطر اوباما برای بنیادگرایان به مراتب بیشتر از خطر ِ رجزخوان بی مایه یی چون بوش است.

مذاکره با طالبان که این قدر در میان عده یی از روشنفکران منفور است نیز در چارچوب یک نگرش امنیتی قابل دفاع است. در مذاکره کسانی چون ملاعمر به لحاظ ایدئولوژیک خلع سلاح می شوند. چرا که اصل حاضر شدن به مذاکره به این معنا است که رهبران طالبان می پذیرند که گروه طالبان یک نیروی مخل امنیت است که قرار است در زیر شرایطی دست از اخلال امنیت بردارد. پیش نهاد مذاکره را بر سر میز نگه داشتن و در عین حال فشار نظامی را بر طالبان افزایش دادن ( با توجه به وضعی که در پاکستان جریان دارد) طالبان را به شدت ضربه خواهد زد. در چنین وضعی کشته شدن هر طالب و عضو القاعده در افغانستان راه موفقیت طالبان را دور تر خواهد کرد.

این که می گویند کشته شدن طالبان طرفداران آنان را به انتقام جویی برخواهد انگیخت تا حدی واقعیت دارد ، اما این هم یک واقعیت است که ظرفیت مقاومت آدم ها بی پایان نیست. در یک چارچوب ایمانی-ایدئولوژیکی که در جامعه هم برای عده ی زیادی قابل قبول باشد ، می توان به این خوش بود که بالاخره حق پیروز است. اما اگر نگرش ِ امنیتی به جای نگرش ایمانی- ایدئولوژیک بنشیند و جامعه هم این چرخش را تا حدی قبول کند ، مردم رفته رفته از باور به پیروزی ِ حق به باور به پیروزی ِ زور تغییر مسیر خواهند داد و به جای ایستادن در پای دگم های ایدئولوژیک به سوی راه حل های عملی و محاسبه های عقلانی روی خواهند آورد.


یکشنبه ۷ ژوئن ۲۰۰۹

در آب شستن ِ وحدت

وحدت ملی ، نقشی بر آب. این عنوان نوشته یی است از کاوه شفق آهنگ در سایت خوب ِ آسمایی. ایشان با زبانی روشن و متین ( که نشان از ذهنی روشن و دلی باز دارد) در باره ی رسوایی ِ کتاب شویی وزارت فرهنگ نوشته است. من از خواندن نوشته ی آقای شفق آهنگ لذت بردم. مقاومت منطق در برابر ِ غوغا امیدوار کننده است.

جمعه ۵ ژوئن ۲۰۰۹

همه ی معادل های مدارا

سال ها پیش که من هر چه بودم جوان نبودم ( یعنی می شد کودک ام حساب کرد یا نوجوانی با سه تار موی زرد بر چانه) ، بی بی سی برنامه یی داشت با نام پیک شامگاهی که بعدها پیک شبانگاهی شد. لطف علی خنجی گرداننده / گوینده اش بود. مدتی او رفت و جای اش را علی زاده ی طوسی گرفت. من که برنامه ی خنجی را خوش داشتم ، ناگهان دریافتم که صدا و سخن علی زاده ی طوسی را بیشتر می پسندم. گاهی رادیو را کنار بسترم می ماندم و در انتظار دراز می کشیدم تا ساعت یازده شود و پیک شبانگاهی را بشنوم و همان طور در انتظار به خواب می رفتم. وقتی که بیدار می شدم یا صبح روز آینده بود ( و سلام و پرسش و خنده یی که حالا نیست) یا ساعت بعد از نیمه شب ، و برای شنیدن پیک شبانگاهی دیر شده بود. اعصاب ام خراب می شد.
دیشب - پس از این همه سال- باز در سایت بی بی سی چیزی دیدم با عنوان " فقط محض خنده !". کار علی زاده ی طوسی. اشاراتی شیرین به مدارا دارد. آن را بخوانید. یا بشنویدش .

چهارشنبه ۳ ژوئن ۲۰۰۹

امسال کدام سال است؟

امروز رفتم که داکتر ام را ببینم. گفتند که هم روز ِ قرار را اشتباه کرده ام و هم ساعت اش را.
نیجه ی کاربردی : دقت کن که در چه چیزها دقت می کنی و در چه چیزها دقت نمی کنی.

یکشنبه ۳۱ مهٔ ۲۰۰۹

جنگیدن با ریشه های خود

این روزها بحث در باره ی هزاران کتابی که وزارت اطلاعات و فرهنگ ما نابودشان کرده ، داغ است. اکثر کسانی که با این اقدام وزارت فرهنگ و والی نیمروز موافق اند ، دو استدلال عمده دارند :

1- ایران از طریق نشر کتاب و فرستادن شان به افغانستان مشغول تهاجم فرهنگی به کشور ما است و بنا بر این باید جلو ورود کتاب از ایران را گرفت.

2- کتاب های نابود شده ی مورد بحث وحدت ملی افغانستان را لطمه می زدند و به اختلافات فرقه یی کمک می کردند و از همین سبب لازم بود که از بین بروند.

نخست ، اگر از موضع یک ناظر ِ تاریخی به این استدلال های سست نظر کنیم می بینیم که خود همین استدلال ها نشانه های پیش-رفت اند و حتا هنگامی که با خشم و تعصب عرضه می شوند هم هنوز از جنس استدلال اند. به بیانی دیگر ، این که امروز کمتر کسی می گوید که " خوب کردم ، دلم شد ، دست تان خلاص" و خود را مقید به آوردن ِ دلیل و توضیح می داند اندکی امیدوار کننده است. این نشان می دهد که بسیاری به این نتیجه رسیده اند که زور گویی مطلق نه اخلاقا قابل دفاع است و نه کارآیی دارد.

اما آن دو دلیل :

1- در این که دولت جمهوری اسلامی ایران از منفورترین دولت های جهان است تردیدی نیست. در این هم شکی نیست که این دولت برای تامین منافع خود ( و نه لزوما منافع مردم ایران) حاضر است دست به هر کاری بزند. حتا اگر در ایران دولتی دموکراتیک هم سر کار بیاید باز هم نباید انتظار داشته باشیم که منافع ملی ما را بر منافع ملی خود ترجیح بدهد. خوب ، چه کار کنیم؟ به ایران حمله کنیم و نابود اش کنیم؟ شب و روز دشنام اش بدهیم؟ گریه کنیم؟ چه کار کنیم؟

عده یی به این تحلیل رسیده اند که ایران از پشت مرزهای خود نمی تواند کاری کند. بنا بر این می ماند این که عرصه را بر " مزدوران" این کشور در داخل افغانستان تنگ کنیم و از این طریق با ایران مقابله کنیم. این مزدوران کی ها هستند؟ هزاره ها ( شیعه و دری زبان) ، تاجیک ها ( ایرانی نژاد و دری زبان) و دیگر شیعیانی که ممکن است هزاره یا دری زبان هم نباشند. جریان از این قرار است که این مزدوران پیوسته از باداران ایرانی خود فرمان می گیرند و توطئه های جمهوری اسلامی ایران را در افغانستان اجرا می کنند. یکی از این توطئه ها همان تهاجم فرهنگی است. هر کتابی هم که از ایران وارد افغانستان شود پاره یی از همین تهاجم فرهنگی است. هر واژه ی تازه ( یا به تازه گی از متون کلاسیک فارسی ِ دری استخراج شده) یی هم که بر زبان دری زبانان افغانستان برود نشانه یی از تهاجم فرهنگی ایران است. هر شباهت گفتاری ، فرهنگی و مذهبی با آنچه در جامعه ی ایران رایج است ، به این معنا است که ایران در تهاجم فرهنگی خود در کشور ما موفق شده است و بخش هایی از جامعه ی ما را به تسخیر خود در آورده است. نتیجه؟ اگر با این تهاجم فرهنگی مقابله نکنیم ، افغانستان و تاریخ ، فرهنگ و افتخارات اش در کام ایران غرق خواهند شد.

حال ، کسانی که این نگرش مبتنی بر توهم و تئوری توطئه را دارند فراموش می کنند که هیچ از یک از مسایلی چون رابطه ی زبانی ،رابطه ی مذهبی ، رابطه ی فرهنگی ، رابطه ی نژادی و ... آن قدر که آنان گمان می برند ساده نیستند. نقش متحول شونده ی زبان ، مذهب ، فرهنگ و سیاست در درون بخش های مختلف یک جامعه نیز فوق العاده پیچیده و پویا است. مثلا اگر سی سال پیش یک عالم ِ مذهبی بلند پایه ی ایرانی در جامعه ی هزاره ی افغانستان احترام و اقتدار بسیار داشت ، امروز در نزد اکثریت نزدیک به اتفاق نسل نو هزاره ها نه فقط از این احترام و اقتدار خبری نیست ، که بسیاری در برابر این احترام و اقتدار طغیان کرده اند. جفا هایی که جمهوری اسلامی ایران در حق این مردم کرده در حق هیچ مردم دیگر افغانستان نکرده است. بنا بر این ، امروز اکثر هزاره ها تردیدی ندارند که اشتراک مذهبی و زبانی شان با کشور ایران قصه ی مفت است و نباید گرفتار توهم شان کند. این مثال را آوردم تا بگویم که بهتر است به جای تکیه کردن بر یک دگم ِ دیرینه ی جامد ، باید دید که در جامعه ی مان چه تحولاتی رخ می دهند و چه گونه می توان بر این تحولات به نفع همبسته گی ملی خود سرمایه گذاری کرد.

در مثالی دیگر ، می دانیم ( از روی اسناد و شواهد به دست آمده از طالبان) که دولت ایران به طالبان اسلحه می دهد. می دانیم که نود و نه در صد اعضای طالبان پشتون و پشتو زبان اند. می دانیم که گروه طالبان ساخته و پرداخته ی پاکستان است. حال ، آیا درست است که اولا تمام جامعه ی پر تنوع ِ پشتون افغانستان را به نام طالبان بشناسیم ، ثانیا همه ی این مردم را مزدور پاکستان بدانیم و ثالثا پشتون ها را متهم کنیم که با سلاح ایرانی بر ضد وطن و هم وطنان خود می جنگند؟

فرو کاستن پیچیده گی های مسایل بغرنج به دو سه دگم ِ غیر منطقی ِ ثابت فقط روزگار ِ ما افغان ها را سیاه تر می کند. این که فکر کنیم که کشوری است به نام ایران ( یا پاکستان و...) و ما این کشور را خوش نداریم و بنا بر این برای مقابله با آن کتاب ها و رسانه های وارد شده از این کشور را به دریا می ریزیم ، ساده کردن مساله تا سطح هوش ِ ابلهان است. عصر ِ کنونی عصر پذیرش رقابت آزاد رسانه یی و فرهنگی است. پذیرش این رقابت تنها به این دلیل نیست که عده یی فکر کرده اند که این رقابت مفید است و آن گاه به آن تن داده اند. آنانی که می دانند که ما در چه عصری زنده گی می کنیم به خوبی آگاه اند که چاره یی هم جز پذیرفتن این رقابت و قواعد آن نیست. در این عصر نمی توان گفت که من به فلان و فلان سخن گوش نمی دهم چون ازشان خوش ام نمی آید. کسی که در این زمانه خیال می کند که با گوش ندادن به سخنان دیگران آنان را تحریم کرده است ، در واقع فقط خود را محروم کرده است. چرا که چه شما گوش بدهید و چه ندهید ، دیگران از هزاران راه سخنان خود را به گوش مخاطبان خود خواهند رساند.

از سویی دیگر ، محمدابراهیم شریعتی ( ناشری که کتاب های اش را در دریای هیرمند ریخته اند) ، افغان است و زبان مادری اش هم فارسی دری است. او می توانست همان کتاب ها را در کابل یا پیشاور چاپ کند. این چه منطقی است که مکان جغرافیایی چاپ یک کتاب آن کتاب را غیر قابل قبول می سازد؟ آیا اگر دیوان رحمان بابا در لاهور چاپ شود و از آنجا به افغانستان آورده شود، این به معنای تهاجم فرهنگی پاکستان بر افغانستان است؟ ابراهیم شریعتی ایرانی نیست ، افغان است. به قول ِ معروف " از خود ماست". ما را چه شده که با خود در افتاده ایم و با ریشه های خود می جنگیم؟

2- این که می گویند کتاب های به دریا انداخته شده به اختلافات دامن می زدند و باید نابود می شدند ، نیز سخن بی پایه یی است.

اول ، عاملان ِ انداختن این کتاب ها به دریا از چه وقت دانستند که این کتاب ها اختلاف افکن اند؟ پیش از خواندن شان یا بعد از خواندن شان؟ اگر بعد از خواندن این کتاب ها به این نتیجه رسیدند چرا از اول توقیف شان کرده بودند؟ ( اگر پاسخ این است که چون این کتاب ها به زبان فارسی دری بودند و از ایران آمده بودند ، در این صورت مساله روشن می شود. یعنی ما چند تا " کد واژه" داریم و وقتی این کدواژه ها را- که در عنوان ها می آیند- با مکان چاپ کتاب و زبان آن ترکیب می کنیم به این نتیجه می رسیم که کتاب مذکور را باید به دریا بریزیم).

دوم ، چینی ِ وحدت در افغانستان پیشاپیش شکسته است. هر روز هم گفتارها و رفتارهای وحدت شکن بسیاری در این کشور می بینیم که چند عنوان کتاب داستان و تاریخ و تحلیل در برابر شان هیچ اند. از قضا خود همین انداختن کتاب ها در دریا به حد کافی تفرقه افکن بود.

سوم ، وقتی که کسی ادعایی می کند ادعای اش را با ادعایی قوی تر پاسخ می دهند نه با زور ِ شمشیر. با شمشیر هم می توان پاسخ داد. اما دیگر همه ی دنیا یاد گرفته است ( به جز ما) که شمشیر ذره یی بر قدرت ، نفوذ و اعتبار یک اندیشه خدشه وارد کرده نمی تواند. بر عکس ، هر وقت که حاکمان مستبد کتاب ها یا صاحبان اندیشه و قلم را محبوس کرده اند ، بر محبوبیت آنان افزوده اند و بنا بر این شعاع تاثیر شان را چندین برابر کرده اند. به بیانی دیگر ، از زاویه ی کارآمدی ِ محض هم که به قضیه بنگریم در دریا ریختن کتاب ها کار ابلهانه یی است.

حتا فرضی بعید و غیر واقع کنیم و بگوییم که محتویات کتاب های به دریا ریخته شده اختلاف بر انگیز بوده اند. بسیار خوب ، بوده باشند. مساله این نیست که محتوای کتابی اختلاف بر انگیز هست یا نیست. مساله این است که ما با اختلاف نظر های مان چه گونه بر خورد می کنیم. در یک نظام دموکراتیک ، مردم نظرهای متفاوت و متضادی دارند و آن نظرها را به صورت مکتوب و غیر مکتوب ابراز هم می کنند. مهم این است که ما سطح تحمل مان را بالا ببریم و دموکراسی را با همه ی دشواری های اش تمرین کنیم. در کشورهای دموکراتیک پیش رفته هم این طور نیست که آدم ها و نظام ها عاشق ِ دیدگاه های مخالف خود باشند. این قدر هست که تحمل می کنند و بر اساس قانون و حقوق شهروندی تثبیت شده ی مخالفان در قانون باید هم تحمل کنند.

اگر من وزیر اطلاعات و فرهنگ باشم و در نزد من کتابی بیاورند با عنوان " تاریخ پشتون های افغانستان" و در آن کتاب گفته شده باشد که قوم پشتون تنها قوم برتر و ساکن اصلی افغانستان است و دیگران بیش از صد سال تاریخ ندارند و باید این کشور را ترک کنند ، من جلو انتشار این کتاب را نمی گیرم. به دو دلیل : اول حق چنین کاری را ندارم. دوم ، این حد اقلی از مدارای دموکراتیک در کشوری است که می خواهد از مرحله ی خشونت های جنگلی به مرحله ی یک جامعه ی باز و عقلانیت محور عبور کند.


در ضمن خواندن این نوشته ی محمد کاظم کاظمی را هم از یاد نبرید.

 
Free counter and web stats